خرید بک لینک
دیوارهای پر خاطره ی شهر اسفته نظری بر تاریک خانه محفل مهربانانه ی دل بیقرار مای اظفته ی انداخت و بی سبب رانده شدن از مرکب امید را چرلیی کرد

چرایی نبودن

چرایی نرفتن

نه

اینبار چرایی ماندن در کویر خشک و سبز ناامیدی را چرایی کرد

خدای افتاب

چرا برقلب کویر نتافتی

مهر زمین

چرا

سبزیت بهانه ی کویر نشد

خدایااا

خداوندااا

تو را درکدام واژه ی نامانوس زمزمه کنم

تا جماعت هفت راز قلبم را فاش نسازد

خدای مهربان من

زندگی کویریست سرد

اما

پر خاطره

خاطره ی گذران ثانیه هلی پر فکر

پر خیال

خدایااا لختی ارامم کن

لختی سراغم گیر

لختی مرا تماشا کن

گاهی صدایت در گوشم ناشنواست گاهی لبخندت در برگهای مات ماننده ی زمین محو است

تو را از کجا نشانی جویم

کجا نشانت

کجا صدایت

کجا امید روزنه ات در گذرگاه من تجلی است

کجا

جامانده ام از این غربت

از این نااشنایی های پنهانی

خدایا

بازگردان

مرا

به اغوش مهربانت

به مهربان اغوش زیبایت

به زیبایی مهربان اغوشت

به اغوش زیبای مهربانت

بازگردان

برچسب: نویسنده: مهسا احمدپور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 12:50

صفحه بندی